قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
120
تاريخ نگارستان ( فارسى )
در آن حين كه سر تعلق به من داشت چند هزار پرستار ملاحظهء آن مينمودند اكنون چون تعلق به بندگان پادشاه دارد حكم ايشانراست سلطان را اداى فرحزداى او خوش آمده در سلك مقربانش درآورد و هم در آن ايام طبقى پر از جواهر به دو بخشيد وى بديهتا اين رباعى گفت . رباعى : بگرفت و شكست شه مرا در صف كين * با آنكه بدم كشتنى از روى يقين اكنون طبقى ميدهدم در ثمين * بخشايش و بخششم چنان كرد و چنين پادشاه بنابراين با او بر سر لطف آمده غور را بدستور به او داده در شهور سنهء 551 احدى و خمسين و خمسمأة بمرد . [ 224 - لشكر كشيدن غياث الدين بخراسان . ] 224 من الغرائب آوردهاند كه چون سلطان غياث الدين محمد بن سام بن حسين بسلطنت غور رسيد در سنهء 597 سبع و تسعين و خمسمأة بعزم تسخير خراسان لشكر بدر شادياخ نيشابور كشيده و حاكم آنجا على شاه بن تكش خان خوارزمشاه باستوارى دژ مغرور گشته بنابر حراست ببرج و باره برآمد و اطراف آنجا را بمردم كاردان سپرد سلطان غياث الدين نيز با خواص خود بپاى حصار آمده به زبان گذرانيد كه از فلانجا تا فلان برج بسنك منجنيق رخنه ميتوان كردن قضا را آنقدر باره كه او بدان اشارت فرموده بود به يك بار افتاد طرفهتر آنكه عليشاه و چند شاهزادهء ديگر كه در آنساعت بدانجايگاه رسيده بودند همه دستگير گشتند و شهر به تصرف درآمد . [ 225 - پرداختن شاپور بفتح قلعهء ديار جزائر . ] 225 تمثيل آوردهاند كه چون شاپور بن اردشير بابك بفتح قلعهء ديار جزاير پرداخت اكثر آنها را تسخير كرد و عزيمت بر گشادن قلعهء نصيبين كه نصيب هيچيك از سلاطين روى زمين نشده بود انداخت بعد از مدتى كه آثار عجز بر او ظاهر شد از عالم غيب به او گفتند كه علاج آنست كه بتمامى لشكر بگوى : قلوبرا از غل و غش بزدايند تا شايد كه اين عقده نيز گشوده گردد شاپور بدانچه مأمور بود عمل نمود و تمامى لشكر گرد حصار را احاطه نموده بهيأت اجتماعى سورون انداختند قضا را برجى فرو افتاده لشكريان بىتعبى بدرون تاختند و كار آنجا را بر طبق دلخواه ساختند [ 226 - طمع كردن فخر الدين والى در هرات . ] 226 من مكارم الاخلاق چون ملك فخر الدين بن غياث الدين محمد والى نايمان طمع در كشور برادرزاده كرده بعزم تسخير غور توجه نمود از والى هرات و بلخ استمداد كرد والى بلخ پسر مماح پيش از رسيدن ملك خود را بحدود مملكت غور رسانيد ملك غياث الدين و برادرش شهاب الدين عطف عنان بجانب او كردند و او را مغلوب گردانيدند و بقتل آوردند و سرش را باستقبال ملك طماع ارسال داشتند ملك فخر الدين از آمدن پشيمان گشته مقارن آنحال لشكر او را احاطه كردند بيت : عرصهء مملكت غور چه نامحدود است * كه در آن عرصه چنين لشكر نامعدود است